ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

دنیای زیبای مادرانه

روزهای ایلیایی!!!

سلا به روی ماهت گل پسر نازم انشالله که وقتی داری این مطلب و مبیخونی شاد و سر حال و سر زنده باشی. عزیز مامان ،دلم واست از این روزهای بگه که تمام فکر وذکرم شدی تو ، از ابتدای 13 ماهگی شروع کردی به راه رفتن البته قبلشم راه میرفتی ولی باید من یا بابایی جلوت وای میستادیم تا تو بعد از چند قدم راه رفتن خودت و بندازی تو بغلمون  اما الان دیگه خودت شجاع شدی و راه میری . البته از وقتی راه افتادی یه مقداری آرومتر شدی ولی فضولیات 10 برابر شده به اسباب بازی علاقه چندانی نداری و بیشتر وسایل خونه سرگرمت میکنه   تمام دستگیره های کابینتارو باز کردم ، تو آشپزخونه فرش انداختم(از بس که شیطونی و همش میوفتی)میزو صندلیارو گذاشتم جلوی ...
27 مهر 1391

تولد یک سالگی

سلام ایلیای مامان میدونم که دیر به دیر میام و برات خاطراتتو مینویسم ولی تا وقتی که تو بزرگ بشی و بخوای این خاطراتت و بخونی با همینجور نوشتنای من هم کلی خاطره داری که شاید حوصله نکنی همشونو بخونی وای باورم نمیشه که یکسال از زمانی که تو به خونه ی ما اومدی میگذره . خدایا چه قدر زود گذشت دلم برای همه لحظات با تو بودن که دیگه حالا گذشته و بر نمیگرده تنگ میشه دلم برای روزی که اولین بار صدای گریه اتو شنیدم برای روزی که برای اولین بار خندتو دیدم ، روزی که فهمیدم اولین دندونت در اومده ، روزی که تازه تونستی پاتو رو زمین نگه داری، روزی که فهمیدم دیگه کم کم خودت تنهایی میتونی بشینی، روزی که برای اولین بار تو روروئک نشستی و تونستی راش ببری ، روزی ک...
8 شهريور 1391

ماه مهمونی خدا

سلام پسر نازم میدونم که خیلی وقته نیومدم تا برات مطلبی بنویسم آخه مامانی اگه بدونی که چه قدر شیطون شدی نمیذاری مامان به هیچ کاری برسه از دیوار راست با روروئکت میری بالا یه دقیقه آروم و قرار نداری قربونت برم شکر پنیر مامان ولی اینقدر شیطونیات شیرینه که مامانی از دستت هیچ وقت خسته نمیشه فقط همیشه برای همه چی وقت کم میاره تا میرم تو آشپز خونه با روروئکت میای در آشپزخونه و داد میزنی که بیا منم ببر وقتی هم که میای سریع میری سراغ جارو و تی و با اون نبم وجب قدت با همونا هی اینورو اونور میری و برای هرچیزی که میخوای فقط جیغ میکشی اونم نه جیغ معمولی ازون بنفشاش که گوش آدم و کر میکنه و اگه هم به حرفت گوش نکنیم اینقدر جیغ میکشی که مثل لبو قرمز میشی...
24 مرداد 1391

سال جدید و ایلیا

سلام مامانی نوروز سال ٩٠ با بقیه سالها خیلی فرق داشت امسال یکی به افراد خونوادمون اضافه شده بود و من باید برای اونم لباس نو میخردم و اتاق و لباساشو مرتب میکردم و تو خونه تکونی هم کلی باهاش مشکل داشتم چون باید یکسره باهاش کلنجار میرفتم که ساکتش کنم یا بخوابونمش تا بتونم به کارام برسم ولی خدارو شکر همه چی به خوبی پیش رفت و سال نو آغاز شد و ما سال تحویل به هر سختی که بود حاضر شدیم و رفتیم خونه خدا بیامرز باباجی و خیلی خوش گذشت خلاصه ٢-٣ روز اول عید رو به عید دیدنی و دیدو بازذید گذروندیم و عصر روز ٣ فروردین با خاله ستاره و شوهرش رفتیم زاهدان اونجا هم خدارو شکر خیلی خوش گذشت و تا ١١ اونجا بودیم و همه آشناهارو که خیلی وقت بود ندیدیمش...
27 تير 1391

خداحافظ باباجی

سلام پسر نازم خیلی وقته که سراغ وبلاکت نیومدم دیگه دست و دلم به نوشتن نمیرفت این مدت خیلی سخت گذشت پدر بزرگی که برای مامانت کم از پدری نگذاشته بود تو بستر مریضی بود البته از وقی تو دل مامانت بودی از مریضی سختش با خبر شدیم ولی حیف که ما هیچ کار نتونستیم براش بکنیم و خیلی زود برای همیشه رفت 24/3/90 کسی از میونو ما رفت که هنوز خاطرات بودنش نذاشته که من به زندگی عادی برگردم. نمیدونم چرا اینجوری شدم تا حالا خبر فوت خیلی هارو شنیدم ولی این دفعه نوبت یکی از میون خونواده خودمون بود که خیلی به ما نزدیک بود پسر نازم باباجی همونی بود که اولین بار صدای اذان رو توی گوشای کوچولوت گفت و تو با صدای قشنگ اون مسلمون شدی اون روزو یادم نمیره که با ...
24 تير 1391

ایلیا پرفسور میشود

هنوز حسابی در گیر اعتصاب شیرت بودیم که یه روز فهمیدم داره موهات به شدت میریزه و هنوز 2 - 3 روزی نگذشته بود که چشمتون روز بد نبینه به خودم اومدمو دیدم بچم این شکلی شده               آقای پرفسور ایلیا مشغول تماشای تلویزیون   ...
12 خرداد 1391

ایلیا و اعتصاب شیر

با خوردن پستونک خیلی از مشکلات کمتر شد و ما راهی برای آروم کردنت پیدا کرده بود ولی بازم روزایی بود که پستونکم جواب نمیداد و فریادای تو به آسمون میرسید و منو بابا بدو بدو میومدیم تو ماشین تا تو آروم بشی دیگه دکتری نبود که نبرده باشمت تمام آزمایشها و سونوگرافیهارو هم انجام دادیم خدارو شکر هیچ مشکلی نبود و دکترا میگفتن چون تو ماشین آروم میشه دردی نداره و فقط دردری شده! شیرم که درست و حسابی نمیخوردی بعد از واکسن 2 ماهگیت به طرز عجیبی جیغ میزدی که دلم برات ریش میشد و منم باهات گریه میکردم دیگه با من قهر کردی و شیرمو تو بیداری نمیخوردی و فقط تو خواب میخوردی دیگه نمیدونستم چیکار کنم اینقدر شیر زیاد داشتم که همیشه لباسام خیس بود ولی تو خیلی کم میخ...
12 خرداد 1391