سال جدید و ایلیا
سلام مامانی
نوروز سال ٩٠ با بقیه سالها خیلی فرق داشت امسال یکی به افراد خونوادمون اضافه شده بود و من باید برای اونم لباس نو میخردم و اتاق و لباساشو مرتب میکردم و تو خونه تکونی هم کلی باهاش مشکل داشتم چون باید یکسره باهاش کلنجار میرفتم که ساکتش کنم یا بخوابونمش تا بتونم به کارام برسم ولی خدارو شکر همه چی به خوبی پیش رفت و سال نو آغاز شد و ما سال تحویل به هر سختی که بود حاضر شدیم و رفتیم خونه خدا بیامرز باباجی و خیلی خوش گذشت
خلاصه ٢-٣ روز اول عید رو به عید دیدنی و دیدو بازذید گذروندیم و عصر روز ٣ فروردین با خاله ستاره و شوهرش رفتیم زاهدان اونجا هم خدارو شکر خیلی خوش گذشت و تا ١١ اونجا بودیم و همه آشناهارو که خیلی وقت بود ندیدیمشون رو دیدیم البته اینم بگم که اخلاق گل پسرم تو زاهدان یهو عوض شد و اون ایلیایی که همه از دست جیغاش و گریه هاش کلافه شده بودن تبدیل شد به یه شازده پسر گل که اصلا صدای گریشو نمیشنیدی همه میگفتن این لابد میخواسته آب سرزمین مادریشو بخوره تا آروم بشه هر جوری بود نمیدونم چه سری بود که تو واقعا پسر آروم و مظلومی شده بودی و گذاشتی مامانی حسابی بازارارو بگرده و خوش بگذرونه قربونت برم مامان که اصلا اذیتم نکردی 
در ادامه هم عکسای آقا ایلیا تو چند روز عید و کلا فروردین ماه

ایلیا لحظه سال تحویل تو خونه باباجی(بابابزرگ مامانی)
این لباساتو بابا حمید ( بابای مامان) برات از تهران سوغاتی آورده بود

ایلیا و بابایی در حرم امامزاده آقا سید علی در راه زاهدان

شازده پسرم اینجا حاضر شده که بره عروسی همسایه طبقه پایینیمون

ایلیا و پسر عمو یاشارش که ٥٠ روز ازش کوچیکتره تو خونه عمه سعیده
پسر و پدر بعد از برگشتن از عروسی

گل پسرم و باباش تو حیاط خونمون
خب دیگه برای امشب کافیه الان ساعت 3 نصفه شبه و تو هم همش داری تو رختخواب نق نق میکنی 



سال جدید و ایلیا
