خداحافظ باباجی

سلام پسر نازم خیلی وقته که سراغ وبلاکت نیومدم دیگه دست و دلم به نوشتن نمیرفت
این مدت خیلی سخت گذشت پدر بزرگی که برای مامانت کم از پدری نگذاشته بود تو بستر مریضی بود البته از وقی تو دل مامانت بودی از مریضی سختش با خبر شدیم ولی حیف که ما هیچ کار نتونستیم براش بکنیم و خیلی زود برای همیشه رفت
24/3/90 کسی از میونو ما رفت که هنوز خاطرات بودنش نذاشته که من به زندگی عادی برگردم. نمیدونم چرا اینجوری شدم تا حالا خبر فوت خیلی هارو شنیدم ولی این دفعه نوبت یکی از میون خونواده خودمون بود که خیلی به ما نزدیک بود پسر نازم باباجی همونی بود که اولین بار صدای اذان رو توی گوشای کوچولوت گفت و تو با صدای قشنگ اون مسلمون شدی اون روزو یادم نمیره که با وجود اینکه مریضی توانش رو تا حدی گرفته بود که حتی به راحتی از پله های خونمون نمیتونست بیاد بالا ولی اومد و تورو مسلمون کرد و هدیه اش رو هم که یک حساب پس انداز بود که حق برداشتش هم فقط با خودت بود اونم بعد از رسیدن به سن قانونی برات به یادگار گذاشتو رفت و هنوز صدای بی فروغش که هر وقت تورو میدید تو گوشم هست که دستاش رو به سمتت دراز میکرد و با یه لبخند کمرنگ بهت میگفت :"باباجان - بابا - بیا"ولی خودش میدونست که دیگه توان بغل کردنت رو نداره و با حسرت نگاهت میکرد
وقتی که میبردمت خونشون و همه دورت رو میگرفتن میگفت چهقدر بچه کوچیک توی خونه خوبه دیگه همه باهاش سرگرمن و هیچکس غیبت نمیکنه و دورو بر گناه نمیره بعدش رو میکرد به من ومیگفت صدف آقا جان بیشتر بچتو بیار که با اومدنش شادیرو به خونمون میاره حتی 3-4 روزه آخر زندگیش فقط و فقط وقتی که تورو میدید لبخند میزد امیدوارم که روحش قرین رحمت و آمرزش خداوند باشه و دعای خیرش بدرقه راهت.
از همه دوستان عزیز که این مطلب رو میخونن میخوام که برای شادی روح پدر بزرگم یک فاتحه بخونن تا باباجی هم از این پست بهره ایی ببره ممنون


خداحافظ باباجی
