روز تولدت و زمینی شدنت
پسر کوچولوی ناز من اینجوری بود که بالاخره روز به دنیا اومدنت بعد از کلی انتظارای طولانی رسید شاید باورت نشه ولی اون روز با وجود اینکه بعد از عمل سزارین خیلی خیلی درد داشتم بهترین روز زندگیم بود و هست. لحظه ایرو که آوردنت و توی بغلم گذاشتنت رو نمیتونم توصیف کتم فقط میتونم بهت بگم که بی اندازه ازت ممنونم.
صبح روز 25 مرداد ساعتای 7 صبح رفتیم بیمارستان(شب قبلش تا صبح نخوابیدم و از خوشحالی ثانیه هارو میشمردم) تا کارای پذیرش و مراقبتای قبل از عملو انجام دادن ساعت حدود 9 شد و ساعت 10 هم قرار بود دکترم بیاد اون چند ساعت خیلی به نظرم زود گذشت و وقتی که بهم گفتن برای رفتن به اتاق عمل آماده شو ترس تمام وجودمو ورداشت توی راه به بابایی گفتم بعد از عمل دلم میخواد فقط خبر سالم بودن بچه رو ازت بشنوم و با توکل به خدا رفتم توی اتاق عمل با دیدن خانوم دکترم با اون لبای سبزو چکمه نمیدونم چرا یاد قصابا افتادم
وقتی روی تخت دراز کشیدم به گفته مادرجون شروع کردم به حمدو قل هو الله خوندن که دیگه چیزی یادم نمیاد به جز اینکه احساس درد خیلی شدیدی زیر دلم داشتم بعدش صدای بابایی رو شنیدم که اومده بود بالای سرم و بهم میگفت صدف خوبی؟ بچمون سالمه م خیلی خوشکله چونش شبیه منه و دهنش شبیه تو !!!!
منکه توی حال خوابو بیداری بودم پرسیم حالش چه طوره ؟ بابایی گفت خوبه خیلی گریه میکنه بعدش منکه نفسم به شماره افتاده بود زدم زیر گریه ولی اینقد دردم شدید بود که نفسم داشت بند میومد بابایی کفت بابا جان از گرسنگی داره گریه میکنه اینطور که معلومه خیلی شکموه
نمیدونم چهقدر طول کشید تا اومدم توی بخش صدای گریه تو وقتی از توی راهرو میگذشتم شنیدم اوردنت و گذاشتنت توی بغلم و تو هم مثل این قحطی زده ها شروع کردی به شیر خوردن و بعدش آروم شدی پسر عزیزم به این دنیا خوش اومدی 


ایلیای نازم با وزن ٤٥٠/٣ و قد ٥٣ متولد شد


روز تولدت و زمینی شدنت
