روزی که از آمدنت با خبر شدیم
سلام پسر نازم نمیدونم روزهایی که نبودی زندگی منو بابایی چه رنگی بود اگه به اون وقتا بر گردم به نظرم رنگی بود ولی الان هرچی فکر میکنم رنگی به ذهنم نمیرسه. عزیزم ازت ممنونم که زندگی مارو رنگارنگ کردی .
٣٠ ام آذر ماه سال 89 بود که از محل کار اومدم دنبال بابایی تا ورش دارم زیاد حالم خوب نبود . بابایی از چند روز قبل همش به من میگفت به دلم افتاده این ماه حامله هستی اما من بهش میگفتم داری اشتباه میکنی وقتی به خونه اومدیم بعد از استفاده تست بارداریکه توی راه خریده بودیم اولین نشونه اومدنت رو به شکل 2 خط صورتی که یکیش کم رنگ تر بود با تعجب نگاه میکردم نمیدونی چه حسی بود باورم نمیشد داشتم از خوشحالی پرواز میکردم بیچاره بابا رو هنوز غذا نخورده مجبور کردم تا بریم آزمایش بدیم
چون سر ظهر بود رفتیم بیمارستان ولی گفتن تا 2 ساعت دیگه که شیفت بعدی بیاد پذیرش نداریم ولی منکه دیگه تحمل نداشتم خودمو انداختم توی اتاق دکتر و ازش خواستم تا یک آزمایش بارداری برام بنویسه دکتر با تعجب به من که هیچ شماره ایی نگرفتم نگاه کردو دلش به حالم سوخت و آزمایشو برام نوشت ما هم با خوشحالی رفتیم به سمت آزمایشگاه و آزمایشو دادیم وای خدای من جواب آزمایش تا 2-3 ساعت دیگه آماده نمیشد دلم مثل سیرو سرکه میجوشید خلاصه این زمان هر جوری که بود گذشت و ساعتای 8 بود که برای گرفتن آزمایش رفتیم ولی بازم گفتن حاضر نیست خلاصه که پسرم سخت ترین و طولانی ترین انتظارارو در بلند ترین شب سال برای گرفتن خبر اومدنت تواونشب کشیدم و بالاخره جواب آزمایشو گرفتم بله درست بود تو داشتی میومدی خدارو هزار بار به خاطر اون لحظه ی زیبا شکر میکنم
من و بابا با خوشحالی وصف نشدنیی رفتیم شیرینی فروشی تا این خبر خوشو با شیرینی ببریم خونه مادرجون . توی شیرینی فروشی چشمم به کیکایی افتاد که شبیه هندونه بودن یکیشو خریدیم و رفتیم خونه مادر جون

برخلافه هرشب که همه ی عموها و عمه هات اونجا جمع بودن اونشب به غیر از عمه ملیحه هیچکدومشون نبودن یه خورده تو ذوقمون خورد ولی عمه ملیحه و آقاجونو مادر جون خیلی خیلی خوشحال شدن و عمه ملیحه خبرو تلفنی به بقیه داد همه حسابی بهمون تبریک گفتن و شنیدن این خبر خوبو تو شب یلدا به فال نیک گرفتن


روزی که از آمدنت با خبر شدیم
